هیژدخ از دوستای خوب مجازیم بود.سالها پیش.از اون دوست هایی که راه پیدا کرد به دنیای واقعی.هنوز یادگاری های مجازی خیلی کوچکی ازش دارم.ازدواج که کرد یکدفعه وبلاگ و تمام راه های ارتباطیش رو بست.یه روز زنگ زد به من و گفت دارم ازدواج میکنم.من اونقدر دوستانی داشتم که جنس دوستیمان طوری بود که از خبر ازدواجشان خوشحال شوم بالا و پایین بپرم و با همسرشان دوست شوم. ولی هیژده گفت همسرش حساس است میخواست بگوید تمام ارتباطاتش را قطع کرده.مشخصه که من احترام میگذاشتم من کی باشم که بخواهم زندگی کسی را خراب کنم.چند سال بعد ایمیلی دریافت کرد دنبال نوشته های هیژده میگشت تا برای پسرش جمع آوری کند.گفتم خودش کجاست تو کی هستی پسرش کجاست گفت که وقتی همسرش باردار بوده هیژده فوت کرده.فوت که در واقع خودکشی کرده.هیژده از اون آدمها نادیده ای بود که نماد مرام و معرفت و رفاقت بود برای من در اون سالهای نوجوانی که از هرچه جنس مذکر بود بدم می آمد و فاصله میگرفتم.حالا خیلی گذشته از آخرین مکالمه ام با هیژده در سالن خانه پدری وقتی خبر ازدواجش را داد و من بالا و پایین میپریدم و تبریک میگفتم.از اون روز که آن ایمیل کذایی را گرفتم هم سالها میگذرد حتما حالا پسرش مدرسه میرود...ولی هروقت مثل امشب کارد به استخوانم میرسد. وسط حملات اضطرابی همان موقع ها که به خودم میگویم لباس بپوشم بروم همین داروخانه شبانه روزی سر کوچه که میشناسدم و آن داروی منحوس را راحت بهم میدهد.بخورم و تمام یاد هیژده میوفتم.هیژده اگر آن شب کذا حرف زده بود یا از قبلش همه دوستانش را دور نکرده بود شاید الان زنده بود.بین ما بود.برای همین به جای قرص خوردن و تمام کردن این لعنتی که اسمش را گذاشتیم زندگی حرف میزدم.حالا دیگر کسی را ندارم حرف بزنم. تنهاییمجایی ر
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
تاريخ: چهارشنبه
23 اسفند
1402 ساعت: 12:45